التبادل الاعلاني

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : بهت راننده تاکسی

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی

http://s6.picofile.com/file/8181759176/baner4_190.jpg

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک

داستان کوتاه :پدران و مادران نادان

داستان کوتاه : بریدن درختان

داستان کوتاه : تنها مهربانی و دوستی

داستان کوتاه : سه مهره

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : عشق ابدی

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : سنگتراش ناراضی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون...

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : کی می تونم برم خونمون ؟

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت

داستان کوتاه : خیابان های شهر

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک


المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم


رمان سپیده عشق / بخش هفتم : سپیده عشق

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رمان سپیده عشق / بخش هفتم : سپیده عشق

پست من طرف سهیلا بخشی في الإثنين نوفمبر 07, 2011 4:06 am



که صدای تار دلنشین ورتای مهربون رو شنیدم سرم رو که بالا آوردم دیدم همه بر روی صندلی های خودشون نشسته اند و و تنها صندلی خالی صندلی خود منه !
بلند شدم و همینطور که اشکهایم را پاک می کردم به همه درود گفتم .
همه گفتند : درود
روی صندلی نشستم ...ورتای مهربون سازش رو زمین گذاشت و دستمو گرفت وای که دستاش چه احساس آرامبخشی به من منتقل می کنه اینگار هیچ مشکلی تا پیش از این نداشته ام .
سرم رو بالا می آورم می خوام به حکیم ارد بزرگ بگم امروز با یک اردیست ملاقات کرده ام . اما وقتی چهره آرام او را می بینم سکوت می کنم
بزرگمهر بختگان میگه : سپیده زیبا امشب به چه می اندیشی ؟
میگم : امروز دوستی رو دیدم که بر اساس نکات آموزنده فلسفی زندگی جالبی برای خودش مهیا کرده بود حالا سئوالم اینه که انسان خوشبخت چه انسانی هست ؟ و چطور می توان خوشبخت بود ؟

بزرگمهر بختگان کنار پنجره می ایسته و به آسمان خیره شده و می گه : خوشبخت کسی ست که امیدوار است امید پنجره ایی رو به خوشبختی ست .
خیام خردمند هم می گه : خوشبخت کسی ست که دم را فدای یاد رنج های گذشته و بیم از آینده و آنچه هنوز پدیدار نشده نکند . خوشبخت به اندازه توان خویش گام بر می دارد .
نادرشاه افشار هم میگه : خوشبخت کسی ست که بر نیرو و توان خویش سوار است کسی که نیروی نهایی خویش را می شناسد و به آن باور دارد چنین کسی بی شک خوشبخت است .
کورش هخامنشی میگه : خوشبخت کسی است که آن را فدای خوشبختی دیگر آدمیان می کند .
استاد فردوسی می گه : برای کسی که آرمانی بزرگ در سر ندارد خوشبختی نمی بینم . خوشبختی من زمانی آغاز شد که برای میهن و مردمم سرودن را آغاز نمودم . برای یک جنگاور ، خوشبختی همان میدان جنگیست که روشن از آذرخش شمشیر اوست .
آرشیت دانا هم میگه : خوشبخت کسی ست که همنشین خوبان است و یاور دردمندان
بانو ورتا هم با اون نگاه مهربانانه اش می گه : خوشبخت کسیست که استاد و آموزگاری بزرگ و دانا داشته باشد . چنین کسی در زندگی سختی نخواهد دید چرا که پیشاپیش درمان هر سختی و دردی را می داند .
تنها کسی که از خوشبختی صحبت نکرده ارد بزرگ است حقیقتش بیشتر از همه مشتاق بودم بدونم نظر حکیم بزرگ در مورد این مسئله چیه ؟
ارد بزرگ هم رویش رو بطرف من می کنه و میگه : خوشبخت کسی ست که نگار مردم است ... خوشبخت کسی ست که از او به نیکی یاد شود از او به پاکی یاد شود ... خوشبخت کسی ست که غم مردم را شسته باشد و تخم شادی را بر هر کوی و برزن پاشیده باشد ... خوشبخت کسی ست که پیش درون خویش شرمنده نباشد ... خوشبخت آنست که قلبش مزار غمهاست و لبش لبریز از خنده و مهر ... پایکوبی او هویداست ، زمین و آسمان شادند از نگاه و سخن او ...

وای این مرد چه عمیقه حالا می فهمم چرا اردیست ها عاشق اویند ... اگر عشقی هم باشه لایق اوست ... می گم : پایکوبی !
میگه : پایکوبی را باید ارج نهاد چرا که پرواز روان است در درون بدن .
جمله حیرت انگیزه ، به تعبیر ساده میشه رقص را باید گرامی داشت چرا که پرواز روح است در درون جسم ... همه ساکتند و من هم که درونم داره زیر رو میشه ...
من کجا و این بزرگان کجا ... یاد روزی می افتم که به آقای رجا گفتم
: ایران که فیلسوف نداشته ... سرم رو پایین می اندازم ... از دست خودم خجل شده ام ... ندایی از درونم میگه سپیده نگران نباش تو می تونی جبران کنی می تونی این بذر رو بپراکنی ... بذری که از گلدان اتاقم رویید ، می تونه همه آدمها رو آگاهی ببخشه همین لحظه با خودم عهد می کنم تمام شنیده ها و اتفاقاتی که برام رخ داده رو برای دیگران و آیندگان بنویسم . تا یه کتاب با ارزش بشه ...

می خواهم برم طرف ارد بزرگ و بهش بگم : امروز در مورد فلسفه اردیسم با ونوس صحبت کردم ... می خوام بهش بگم : چقدر اردیستها دوستش دارند
بلند میشم و در همان حال می گم : از همه شما ممنونم که برام از خوشبختی صحبت کردید خیلی خوشحالم ، احساس غرور میکنم چون می بینم سخت ترین سئوالات زندگیمو حلاجی می کنید و آنچه درسته رو به من میگین آرام آرام از پشت صندلی ها عبور می کنم از صندلی آرشیت دانا و خیام گذشته ام . از پشت صندلی نادرشاه افشار هم عبور می کنم اما وای چه گرمایی ... تمام وجودم خیس عرق میشه ... اینگار تمام وجود ارد بزرگ از شعله های آتشه ... ورتای مهربون که اینگار متوجه مشکل من شده میاد طرفم و دستمو می گیره و برم می گردونه جای صندلیم و آرام بهم میگه : به ارد بزرگ نمی توانی نزدیک بشوی چون او هنوز زنده است . روان او آتشین است چون خورشید تنش زنده است .
آهی از حسرت میکشم و می گم : باشه ...
بزرگمهر بختگان همین طور که بر ریش کاملا مشکی بافته شده اش دست میکشه میگه : می خواهم یادی از گذشته دور و هنگامه جوانیم کنم
میگم : ممنونم خوشحال میشم بشنوم
بزرگمهر بختگان میگه : شبی همچون امشب ! من در کنار در خانه ام بودم ، در کوچه دختری زیبا و آراسته دیدم که پیش آمد و گفت : از جایی دور آمده ام
به او گفتم : به دنبال کیستی ؟
گفت : بزرگمهر بختگان ! تکانی خوردم و با خود اندیشیدم چرا این زیباروی نشانی مرا می گیرد ؟ به او گفتم : من بزرگمهر را می شناسم . آشنایانش را هم دیده ام اما شما را به یاد ندارم . از او پرسیدم : امشب جایی برای ماندن دارید ؟
گفت : آری ، خانه بزرگمهر بختگان
به او گفتم : اینجا همان جاست و خانه ام را به او نشان دادم و گفتم : هر چند بزرگمهر نیست با این وجود شما می توانید وارد خانه شوید .
پذیرفت و وارد شد ، به زن پیری که همچون مادر از من نگهداری می کرد چشمکی زدم و گفتم :
ایشان از آشنایان دوستم بزرگمهر هستند و از راه دوری آمده اند . پیرزن هم از برخورد من فهمید که نمی خواهم نامم را آن دختر جوان بداند پس میهمان نوازی را آغاز نمود .
من در سکوت بودم و به بخت خویش می اندیشیدم .
دختر زیبا به من گفت : می خواستم پرسشی از بزرگمهر بنمایم . گفتم : بپرسید شاید بزرگمهر پاسخ پرسش شما را پیشتر به من گفته باشد .
و او پرسید : شما می دانید بزرگمهر خوشبختی را در چه می داند ؟
گفتم : خوشبختی ؟
گفت : آری خوشبختی !
برخواستم و کنار پنجره ایستادم ، به آسمان پر ستاره خیره شدم و گفتم : بزرگمهر می گوید خوشبخت کسی ست که امیدوار است امید پنجره ایی رو به خوشبختی ست .
و او گفت : به بزرگمهر بگو خوشبخت کسی است که تنها نیست .

در این لحظه بزرگمهر ساکت شد به بزرگمهر بختگان گفتم : آخرش فهمیدین اون خانم کیه ؟
بزرگمهر تبسمی کرد و گفت : آن زن ؟ بعد از کمی مکث ادامه داد : آن را هنگامی که در برابر آینه ایستاده باشید خواهید دید ...


وای این حرف یعنی چی ؟ شوکه شدم چشام گرد شد
یعنی من هزار و پانصد سال پیش رفتم دنبال بزرگمهر ؟!
پرسیدم : و من چی شدم ؟ اون شب چی شد ؟
بزرگمهر گفت : همان زمان در خانه ام را زدند در را که باز کردم مردی موی سپید ، خوش سیما ایستاده بود او گفت : سپیده اینجاست ؟
پیش از پاسخ من تو بیرون آمدی و بر اسب سُرخش نشستی و همراهش رفتی ...

وای ... بزرگمهر چی می گه ... پرسیدم : اون مرد کی بود اسمش چی بود ؟
گفت : آن مرد همانیست که امروز گرمای وجودش نگذاشت نزدیکش شوی ...
کم مونده سکته کنم ...به بانو ورتا نگاه می کنم او مثل همیشه آرام است اما من دارم دیونه میشم ، چطوری رفتم هزار و پانصد سال پیش ؟ و چطور ارد بزرگ هم اومده اونجا دنبال من ؟! ...
بانو ورتا دستمو می گیره و میگه : سپیده زیبا زود داوری مکن کمی درنگ ، زمان می خواهد تا پی به رازهای نهان چنین حکایتی ببری .
بانو ورتا ساز تار خودش رو بر میداره و می نوازه ... چه آرام بخش و زیبا ...


ساعت 7 صبح است که از خواب بیدار می شوم اول می رم سراغ حمام و بعدش صبحانه ... مامان بابا میگن : به به دختر خوش خواب امروز چه زود از خواب بیدار شدی
می گم : امروز کلی کار دارم که باید انجام بدهم ...
مامان میگه : دخترم از امروز سارا میاد موسسه پیش من و مشغول میشه ، مسئولیت تورهای دریایی رو می خوام به اون بدم . برای نهار منتظرتیم .
تو دلم میگم : بیچاره سارا دیشب حسابی تنبیه شده و از امروز هم که دیگه باید با ولگردی ها خداحافظی کنه
نازنین میاد به مامان میگه : خانم سارا از خواب بیدار نمیشه ، من ده بار ازش خواهش کردم میگه : خسته ام .
بابا بلند میشه و چند دقیقه نمی گذره که سارا با بابا میان سر میز ...
چشای سارا پف کرده موهاش هم که پریشانه ....
نازنین جون رفته اتاق منو مرتب کنه بابا زنگ میزنه به پیشکارش آقای اسفندیاری و بهش میگه : جریان ماشین سارا رو پیگیری کنه تا از توقیف خارج بشه
نازنین جون میاد و میگه : سپیده جون می خوای گلدان اتاقت رو بدم عمو فرهاد تا دو سه تا گل قشنگ توش بکاره ، این گلهای یخ پیر شده اند و دیگه قشنگ نیستن تازه علف هرز هم توش در اومده ...
وای این داره چی میگه ... علف هرز ؟! ... گندم ...گندم تازه سبز شده !.... میگم : نکندیش که ؟
می پرسه :چیو ؟
می گم : همون جوونه گندم رو ؟
میگه : نه دست نزدم !
نفس راستی می کشم و می گم : نازنین جون به هیچ وجه به اون گلدون نزدیک نشو ... اون برای من خیلی حیاتیه ... قول بده ... قول بده بهش دست نمی زنی ...
چشاش از تعجب گرد شده میگه : چشم عزیزم ، نگران نباش ، بهش دست نمی زنم
میگم : ممنون نازنین جون ، آخیش خیالم راحت شد
سرم رو که بر می گردونم می بینم بابا و مامان و سارا با تعجب دارند به من نگاه می کنند .
سارا میگه : این دیوونه باید بیاد تور نه من بیچاره !!...
مامان میگه : سپیده از بچگی به گل علاقه داشت همیشه میگفت : مامان من دامن گل گلی می خوام ...
سارا می خنده و میگه : خوب از اولش غربتی بوده !
و همه با هم می خندیم ...

صبحانه که تموم میشه من بلند میشم میرم پارکینگ و بسته های کتابهایی رو که دیروز خریدم رو میارم اتاقم ، بابا و مامان و سارا وقتی می بینند من کتابهای قطور رو می برم اتاقم بیشتر از جریان گلدان تعجب می کنند !... تعجبشون وقتی بیشتر میشه که می بینند من چندین دفعه می رم پایین و میام بالا ... نازنین جون که داره میز صبحانه رو تمیز می کنه میگه : خوب عزیزم به من می گفتی برات کتابها رو می آوردم ...
میگم : نیازی نیست ممنونم نازنین جون
بابا و مامان و سارا میان کنار در اتاقم می ایستند و به میز کامپیوترم نگاه می کنند که پر از کتابهای فلسفی شده
بابا میگه : آفرین دخترم ... کتاب خیلی با ارزشه ..
مامان به بابا میگه : به اسفندیاری بگو پیگیر یه کتابخونه مناسب برای اتاق سپیده باشه
بابا هم میگه : باشه ، بزار اول ماشین سارا رو از توقیف خارج کنه بعدش میگم این کار رو هم انجام بده
سارا میگه : شرط می بندم هیچ کدوم از این کتابها رو نمی خونی ، برای دکور اتاقت خریدی ... درست میگم ؟
می گم : سپیده عوض شده ... اینو بزودی متوجه می شی
مامان دست سارا رو می گیره و با خودش می بره ... میگه : توی موسسه هزار کار عقب افتاده داریم !
بابا به من میگه : دخترم تو حساب بانکی ات امروز پول میریزم چیزی لازم داشتی بخر ... نفس عمیقی میکشه و ادامه میده : از بابت سارا هر چقدر که نگرانم از طرف تو خیالم راحته ...
میگم : ممنون بابا و می بوسمش
بابا هم رفت .

کتابها رو می زارم داخل کمد ، تا کتابخونه درست بشه ... سر رسیدم را باز می کنم و اتفاقات شب پیش رو توش می نویسم . نباید چیزی از دستم خارج بشه باید همه چیز رو ثبت و ضبط کنم . تا برای کتاب آماده بشن .



avatar
سهیلا بخشی

تعداد پستها : 11
امتیاز : 86076
اعتبار : 0
تاريخ التسجيل : 2011-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: رمان سپیده عشق / بخش هفتم : سپیده عشق

پست من طرف نوشین آریا في الإثنين فبراير 13, 2012 12:34 am

شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : آزادی
سایت بدو چت : اس ام اس های عارفانه زیبا
تارنگار اس ام اس : سخنان بزرگان 53
تارنگار دوستانه : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش اول
تارنگار تفرجگاه مجازی دانشجویان بهداشت محیط زاهدان ورودی 90 : جملات روز
سایت آموزش و تحصیل : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش دهم
انجمن پاتوق سرگرمی : سخن های بزرگان
تارنگار Only the beauty of life : زیبایی
سایت بمب خنده : اس ام اس فلسفی-سخن بزرگان
تارنگار وبلاگ مهدی : سخنان حکیمانه
تارنگار فقط اس ام اس و پیامک و مسیج : جدیدترین اس ام اس های فلسفی 90 (SMS FALSAFI)
پاسخ های حکیم ارد بزرگ به ایرانیان
اجتماع دانشجویان ایرانی - میکروبلاگ اسنید
جامعه مجازی فردیس : شادي کجاست ؟
جامعه مجازی یاهو 360 ایران : نکته های طلایی
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : جملات فلسفی و زیبا
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : من و ارد [حکیم ارد بزرگ ایرانی]
تارنگار جملات زیبای حکیم ارد بزرگ : جملات زیبای حکیم ارد بزرگ
جامعه مجازی زنجانی ها : امید
تارنگار کتاب سرخ Red Book : متن کامل کتاب سرخ - RED BOOK
تارنگار **محترمانه** : اختیاری
تارنگار " فرزانه ام " فـرزانه وار خواهی ماند : سخنان بزرگان
شبکه اجتماعی فیسکلاب : آرزوی دو همسر 60 ساله
شبکه اجتماعی په نه په - هر چی دلت میخواد بگو : پرش های بلند
سایت اسپيکفا : خنده
avatar
نوشین آریا

تعداد پستها : 197
امتیاز : 87072
اعتبار : 84
تاريخ التسجيل : 2011-11-06
العمر : 33
آدرس پستي : تهران

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد