التبادل الاعلاني

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : بهت راننده تاکسی

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی

http://s6.picofile.com/file/8181759176/baner4_190.jpg

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک

داستان کوتاه :پدران و مادران نادان

داستان کوتاه : بریدن درختان

داستان کوتاه : تنها مهربانی و دوستی

داستان کوتاه : سه مهره

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : عشق ابدی

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : سنگتراش ناراضی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون...

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : کی می تونم برم خونمون ؟

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت

داستان کوتاه : خیابان های شهر

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک


المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم


رمان سپیده عشق / بخش ششم : ونوس

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رمان سپیده عشق / بخش ششم : ونوس

پست من طرف سهیلا بخشی في الإثنين نوفمبر 07, 2011 4:04 am


گوشی همراهم زنگ می زنه .
ونوس همکلاسی دوره راهنماییم پشت خطه
بعد از احوال پرسی ونوس میگه می خواد منو ببینه
میگم باشه یه روزی تو هفته های بعد همو می بینیم .
میگه نه ... دوست دارم امروز ببینمت میگه خیلی دلم برات تنگ شده .
میگم باشه و باهاش برای نهار ساعت دو رستوران پارت طلایی قرار میزارم .
مامان میگه : من دارم میرم رستوران نمیایی ؟
میگم : نه مامان من یه ساعت دیگه اونجا می یام می خوام ونوس رو ببینم .
مامان که می ره آقا کامران به من میگه : می خوای چیکار کنی ؟ حالا که رفتن به اروپا رو کنسل کردی چه برنامه ایی برای آینده داری ؟
میگم : دوست دارم فیلسوف بشم یه اندیشمند یه انسان اهل فکر...
می خنده و میگه : پس دوست هندیت کار خودش رو کرد .
می خندم و میگم : این خواست قلبی منه به ایشون ارتباطی نداره
همراهش زنگ می زنه میگه این آقای راجا حلال زاده است به آقای رجا می گه سپیده اینجاست و گوشی رو میده به من !
درود میگم
آقای راجا با همان صدای لهجه داره خاص میگه : صدای سیتارم را دیشب شنیدی ؟
می رم تو فکر ...وای همون صدای سوزناکی که من و بانو ورتا رو هنگام اشک ریختن همراهی می کرد ...
می گم :آره شنیدم
میگه من هم صدای اشک ریختنت را شنیدم .
وای این چی داره میگه ... هول شدم میگم امیدوارم شما رو باز ببینم و بدرود میگم .
دوست ندارم کسی به حریم احساسم نزدیک بشه
اینطوری حس می کنم وجودم مورد تاخت و تاز قرار گرفته دروازه قلب من هیچ وقت باز نمیشه هیچوقت ... از آقا کامران دور میشم بدنبالم می آید میگه : چی شد ناراحت شدی ؟ آقا راجا چیزی گفت ؟
میگم : نه فقط می خوام آرامشم به هم نریزه ، خواهش می کنم
میگه : می فهمم
تشکر می کنم و وارد آسانسور میشم برای رفتن به پارکینگ موسسه ... وارد ماشینم میشم دوست دارم چند دقیقه ایی تو ماشین به آنچه گذشته فکر کنم .

نرفتن به اروپا
آرزوی جدیدم یعنی فیلسوف شدن
عشق بانو ورتا به آرشیت دانا
حرفهای پیر مرد هندی
احساس درونی خودم
و تحولی که باید در اطرافم ایجاد بشه
سپیده زیبا می خواد بشه سپیده دانا
حالا که خودم این موضوع رو پذیرفتم دیگران هم باید منو با این شرایط بپذیرند و درکم کنند .

ونوس زنگ میزنه و میگه من رستوران هستم
بهش میگم چند دقیقه دیگه پیشتم
وارد رستوران که می شم ونوس به استقبالم میاد بهش درود میگم و با تعجب می بینم او هم به من درود میگه ! اولش فکر می کردم که میگه درود دیگه چیه بگو سلام ، اما اینطور نشد...
خیلی خوشگل شده ، لباسی شفاف و زببا به رنگ سرخ به تن داره پس از روبوسی و احوال پرسی می برمش سر میز همیشگیم .
گارسون فضول میاد سر میز و با لحنی خودمانی می گه : مامان اینجا بودند سپیده خانم ... و تازه تشریف بردند .
بهش نگاه نمی کنم و تنها میگم : می دونم و سفارش غذا رو می دم .
ونوس میگه : گارسون جالبیه
میگم : ولش کن از خودت بگو . دلم برات خیلی تنگ شده بود هنوز هم دبی هستین ؟
میگه من هم دلم برات تنگ شده بود نه دیگه دبی نیستیم بعد از افتضاح و زلزله اقتصادی جهانی دو سال پیش که بابام کلی ضرر در بازار سهام کرد برگشتیم ایران ... الان بابام در کیش و چابهار چندین پروژه ساختمانی را در دست ساخت داره ... شرایط در ایران خیلی مناسبتره ...
میگم خوشحالم که برگشتین ... هیچ جا ایران نمیشه
چشاش گرد میشه و می زنه زیر خنده میگه : وای چه کسی این حرف رو می زنه ؟ تو که از وقتی یادم میاد در آرزوی رفتن به اروپا بودی ! راستی چی شده ؟ هنوز هم قصد رفتن داری ؟
میگم : نه ... دیگه نه
میگه : مسابقات...
میگم : دیگه از این فکر اومدم بیرون
میگه : فکر می کنم تو الان در بهترین شرایط هستی ...به نظر من الان به راحتی می تونی به آرزوهات برسی
میگم : نه ... آرزوهای من تغییر کرده دیگه دوست ندارم ملکه زیبایی بشم
میگه : چطور ؟ مگه چی شده ؟ میشه واضحتر صحبت کنی.
میگم : آخه من با افکار جدیدی آشنا شده ام و تصمیم دارم تو حوزه فلسفه رشد کنم .
میگه : جالبه خیلی جالبه ... پس امروز کلی حرف داریم با هم بزنیم تا کی فرصت داری ؟
میگم : یعنی تو هم به فلسفه علاقمندی ؟
میگه : پرسیدم تا کی فرصت داری خانوم خانوما ؟
میگم : تا ساعت پنج و نهایتا شش
میگه : باشه زنگ می زنه به راننده اش . بهش میگه برو ساعت پنج بهت زنگ می زنم بیایی دنبالم
غذا میاد روی میز ، هر دو تا مون گرسنه هستیم ونوس میگه : زودتر غذا رو بخوریم بعد اساسی با هم صحبت کنیم .
در تمام مدتی که دارم غذا می خورم چشمان خیره شده گارسون فضول رو می بینم او کنار یکی از ستونهای رستوران و پشت گلدانی بزرگ ایستاده و منو تماشا می کنه .... اینطوری خیلی اذیت میشم آخه دوست ندارم موقع غذا خوردنم کسی منو تماشا کنه ... اما اون پسر ...
ونوس میگه : سارا چطوره ؟
میگم : خوبه
میگه : با میلاد چیکار کرد ؟
میگم : باهاش بهم زد خیلی وقته
میگه : آره پسر خوبی نبود
میگم : الان مدام در خونه ماست و می خواد منو دیونه خودش کنه
ونوس می زنه زیر خنده و میگه : تو رو ! و باز می خنده
میگه :تو که قلب نداری ... یه آدم آهنی سرد زیبا !
میگم : جالبه یعنی من اینطوریم
باز می خنده میگه : نه سپیده جون شوخی کردم
اما باور نمی کنم که حرفاش از روی شوخی باشه ... چون خودش دیده من هیچ وقت به هیچ پسری رو ندادم و همیشه منطقی رفتار کردم ... حالا به من میگه آدم آهنی سرد زیبا !
نمی دونه این آدم آهنی شب قبل به خاطر عشق دو نفر دیگه که در دو هزار و سیصد سال پیش رخ داده دقایق زیادی گریه کرده ...
ونوس میگه : دوست دارم یه روز بیام خونتون و باز دستپخت نازنین جون رو بخورم و می خنده
میگم : آره ، حتما ، نازنین جون غذاش معرکه اس
ونوس با حالتی متفکرانه اما همراه خنده میگه :
فکر کنم به خاطر غذاهای نازنین ، تو این قدر خوشگل شدی
هر دومون می خندیم
غذا تموم شد .
حمیدرضا میاد سر میز و مشغول جمع کردن ظرف های غذا میشه و با همون لحن خودمانی اول ورودمون میگه :
سپیده خانوم نمی خواین دوستتون رو به من معرفی کنین ؟
موندم چی بگم ، ونوس خندش گرفته میگه : می خواین منو بشناسین .
حمیدرضا میگه : باعث افتخار من و دوستم محمود خواهد بود اگر شما رو بشناسم ...
وای محمود دیگه کیه ؟!
آهان حالا فهمیدم منظورش گارسون دیگه رستوران هست که از دور ما رو نگاه می کنه و وقتی می فهمه در موردش صحبت می کنیم می یاد جلو و سلام می کنه .
به ونوس چشمک می زنم که بریم .
و بلند میشیم ونوس میگه : چه رستوران جالبیه و می خنده


سوار ماشینم می شیم آهنگ ملایمی می زارم ساعت سه شده
ونوس میگه : خیلی تغییر کردی سپیده ، دیگه اون دختر سابق نیستی !
میگم : حالا این خوبه یا بده ؟
میگه : به نظر من خیلی خوبه ، حالا برام از فلسفه بگو ؟ چطور شد که به فلسفه رسیدی ؟
میگم : اما برای من جالبتره که بدونم چطور ونوس گوشه گیر و فمینیست ! حالا شده شاد و سرخ پوشی که به فلسفه علاقمنده ؟
ونوس می خنده و میگه : آره درسته من همینطور بودم که می گی اما الان یه دختر شاد با آرمانهای بلندم ...
میگم : من تازه دارم اینطوری میشم ... راستش فقط چند روزه که شروع به پوست انداختن کردم . الان می خوام در مورد فلسفه و اندیشه مطالعه کنم قصد داشتم امروز بعد از ظهر برم خیابان دانشگاه و کتابهایی در این مورد تهیه کنم .
ونوس می خنده و میگه : ماشینت رو روشن کن تا بریم یه کتابفروشی خاص !
میگم : در مورد فلسفه ؟...
صحبتم رو قطع می کنه و میگه : آره پر است از کتابهای فلسفی
میگم : وای عالیه ...
و بطرف مسیری که ونوس میگه حرکت می کنم .
به ونوس میگم : بیشتر از خودت بگو راستی چرا لباسهات سرخ هستند ؟ همینطوری هست یا با فلسفه ارتباط داره ؟
میگه عجله نکن بزودی همه چیز رو می فهمی اما در مورد فلسفه باید بگم من همینطور که می دونی پس از مدتها خوددرگیری که علت اصلیش هم جدایی بابا و مامانم بود ، روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم تا اینکه از طریق یکی از دوستان خانوادگیمون که مقیم کشور اسپانیاست و دو سال پیش برای تفریح به دبی آمده بود با حکمت اُرُدیسم ORODISM آشنا شدم .
میگم اُرُدیسم یعنی چه ؟ آیا این یک فلسفه اسپانیاییست ؟
ونوس می خنده و میگه : نه اردیسم اتفاقا کاملا ایرانی ست . این حکمت بر اساس اندیشه های حکیم ایرانی ارد بزرگ شکل گرفته ...
صحبتش رو قطع می کنم و میگم : آهان تازه فهمیدم پس اردیسم نتیجه اندیشه های ارد بزرگ هست ...
ونوس میگه : تا چه اندازه با اندیشه های ارد بزرگ آشنایی داری ؟
نمی خوام ونوس بفهمه من هر شب ارد بزرگ و هفت فیلسوف بزرگ دیگر تاریخ ایران رو می بینم برای همین میگم خیلی کم ... در حد شناخت جملات حکیمانه ایشون !
ونوس میگه : آهان پس پندهای ارد بزرگ رو خوندی ؟
میگم : خیلی کم .. ممنون میشم اطلاعات بیشتری در اختیارم بگذاری ، دوست دارم ارد بزرگ رو بیشتر بشناسم .
میگه : برای شناخت ارد بزرگ حتما باید کتاب سرخ رو مطالعه کنی ... اردیستها معتقدند که اندیشه ارد بزرگ حول سه موضوع می چرخه که عبارتند از : شادی ، آزادی و میهن
میگم : شادی ، آزادی و میهن ؟
میگه : آره سپیده جون شادی ، آزادی و میهن عصاره اندیشه اردیستهاست .
میگم : آیا لباس سرخت هم ماحصل همین برداشته ؟
میگه : آره ... همه اردیستها لباسهاشون اغلب همین رنگه ... شادی موجب حرکت و جوشش میشه ... اردیسم نقطه مقابل ریاضت و گوشه گیریهای صوفیانه و ریاضت آمیز است .
میگم : جالبه من خیلی دوست دارم بیشتر در این مورد بدونم
میگه : رسیدیم و اشاره میکنه به کتابفروشی حاشیه خیابان ، ماشین را پارک می کنیم .
"خانه کتاب سرخ" جایی است که واردش می شویم .


وای چه کتابفروشی جالبی ... باید اعتراف کنم که کلی شگفت زده شده ام ... جدایی از بحث لباس های متصدی های اینجا که همه لباس سرخ بر تن دارن و دکوراسیون هم به کلی سرخه ، وجود هزاران کتاب نفیس فلسفی منو گیج کرده ... ونوس دستمو می گیره و می بره انتهای فروشگاه ، دو سالن در دو طرف دیده میشه
ونوس میگه : سمت راست کتابخانه تخصصی اردیستهاست که کتابها به شکل رایگان در اختیار علاقمندان قرار می گیره بدون نیاز به ثبت نام و یا هر چیز دیگری ...
سمت چپ کافه تریای فوق العاده زیبایی است موزیک دلنشینی هم کل فضا رو پر کرده ونوس در مورد تریا هم می گه : محل قرار من با اردیست ها اینجاست ، اغلب بعد از ظهر جمعه ها این جا تا دیر وقت خیلی شلوغ میشه ... گاهی سخنرانی و بحث های جالبی در مورد فلسفه اردیسم همین جا برگزار میشه ، بعضی وقتها هم اردیستها آثار نقاشی ، خطاطی ، عکاسی و گرافیک خودشون رو اینجا به نمایش می گذارن ... دو هفته پیش اینجا نمایشگاه آثار یکی از اردیستها بود او اغلب جملات ارد بزرگ را با تذهیبی زیبا اینجا به نمایش گذاشته بود .
ونوس می ره طرف متصدی تریا بعد از کمی صحبت بر میگرده طرف من و میگه : متاسفانه آثار خوشنویسی الان از اینجا برده شده اما هنرمند خوشنویس صاحب آثار گفته بزودی تابلوهاش تبدیل به کتاب میشن ... امیدوارم این کار زودتر رخ بده .
میگم : منم امیدوارم ...دوست دارم هر چی کتاب در مورد اردیسم و ارد بزرگ هست بخرم ...
گوشیم رو نگاه می کنم می بینم میلاد پشت خطه ، قطع می کنم . به ونوس میگم : میشه تو انتخاب کتابها به من کمک کنی ... می خنده و میگه با کمال میل...
ساعت 5 بعد از ظهر شده و من صندلی های عقب ماشین رو پر از کتاب کرده ام ...
خیلی هیجان زده ام ... بیچاره ونوس کلی زحمت کشید زنگ میزنه به راننده اش تا بیاد دنبالش
به من میگه : بیا برای تجدید قوا یه چیزی بنوشیم و با هم میریم تریا ...
پس از سفارش نوشیدنی ... ونوس میاد کنارم میشینه
به ونوس میگم : تا به امروز حکیم ارد بزرگ رو از نزدیک دیده ای ؟
می خنده و میگه : معلومه که ندیدم
میگم : جالبه
میگه : من هم مثل اغلب عاشقان افکار حکیم بزرگ دوست دارم از نزدیک ببینمشون ...
میگم : خوب اگر ببینی چه میکنی ...
ونوس ساکته و داره فکر می کنه
میگم : سئوال می کنی در مورد فلسفه ؟
ونوس هنوز ساکته ؟ باز ادامه می دم و میگم : حتما بخاطر اندیشه هاش که موجب شده زندگیت متحول بشه ازش تشکر می کنی ؟
ونوس نگاهی می کنه و آرام و شمرده میگه : اگر ارد بزرگ رو ببینم دیگه ولش نمی کنم ... کمی مکث می کنه و باز ادامه میده : آره اگر ببینمش دیگه ولش نمی کنم ....
میگم : همه اردیستها مثل تو اینطوری عاشق ارد بزرگ هستند ؟
میگه : باید جمعه عصر اینجا بیایی بعد خودت متوجه میشی و می خنده ...

راننده ونوس اومده از ونوس تشکر می کنم و می بوسمش موقع بدرود میگه : جمعه عصر اینجا می بینمت ، سرم رو به علامت قبول دعوتش تکان میدم و سوار ماشینم میشم .
ماشین ونوس مثل خودش عروسکی سرخ رنگه ... ونوس اگر می فهمید من هر شب ارد بزرگ را توی اتاقم می بینم حتما شب روز می آمد خونه ما ...


ساعت شش و نیم بعد از ظهر خونه رسیدم ، نازنین میگه : چقدر دیر کردی ؟!
میگم : چطور ؟
میگه : آقای اسفندیاری اومده بود اینجا و می گفت : دخترهاش منیر و مائده برای یه هفته دارن میرن شمال ... میگفت : دختراش دوست دارن تو هم همراهشون باشی ... تازه الان از اینجا رفتن ... فکر کنم آقا میلاد هم همراهشون بره ... گفتن اگر دوست داری خبرشون کنی ! امشب ساعت 11 میرن ... میخوان صبح زود چالوس باشن ... با بی تفاوتی میگم : منو چه به اونها ...
مامان رفته خرید ، بابا خونه است سارا هم که طبق معمول خونه نیست و حتما با مریم است ...


بابا کنار کاناپه نشسته کلی کاغذهای اداریش طرف دیگر کاناپه رو پر کرده ...
سلام می کنم و میشینم روبروی بابا
میگه : عزیزم با دوستت ونوس بودی ؟
میگم : آره بابا
بابا میگه : مامانش برگشت سر خونه زندگیشون ؟
میگم : سئوال نکردم ازش ...کمی مکث می کنم و ادامه می دم :
بابا شما هم چه حافظه خوبی دارید ها...! و می خندم
بابا با مهربونی میگه : آخه دوست تویه عزیز دلم ... و می خنده ، ادامه میده می گه : دخترم زنگ بزن ببین مامانت کجاست ... بگو زودتر بیاد خونه امشب شام رو باید زودتر بخوریم چون من ساعت 9 و نیم باید برم جلسه فوق العاده هیئت مدیره بانک
میگم : چشم و به مامان زنگ می زنم
بابا می پرسه : از سارا خبر نداری کجاست ؟
میگم : نه نمیدونم کجاست
میگه : به اون هم زنگ بزن بگو زودتر بیاد خونه
میگم : چشم بابا
به مامان زنگ میزنم ، مامان میگه : نزدیک خونه هستم
می خوام زنگ به سارا بزنم که خودش زنگ میزنه .
سارا میگه : به مامان بابا چیزی نگو ، من امشب دیر می یام ، الان جاده چالوسم
می گم : وای ... سارا من کاری به کار تو ندارم چون می دونم آخرش همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه ... من هیچی نمی گم خودت میدونی و بابا مامان ، و قطع می کنم
دوباره زنگ می زنه گوشیمو خاموش می کنم . مطمئنم امشب جنجال بزرگی بر پا می کنه و آخرش میگه همه چیز زیر سر سپیده اس ...
بابا میگه : دخترم زنگ زدی ؟
میگم : آره بابا
فقط در مورد سارا ... مکث می کنم چی باید بگم ...
بابا میگه : سارا چی ؟ چی شده دخترم؟
میگم : بابا به نازنین جون بگین بهش زنگ بزنه آخه من ...
میگه :تو چی عزیزم ؟...
میگم : من نمی تونم و سرمو پایین می اندازم
بابا میگه : می فهمم عزیزم ... باشه به نازنین بگو بهش زنگ بزنه ...
ساعت 9 شب است بابا داره از خونه می ره بیرون .
سارا به نازنین گفته : ماشینم اول ولنجک خراب شده و تعمیرکار داره درستش می کنه

ساعت 12 و نیم است بابا تازه خونه رسیده اما خبری از سارا نیست ... مامان منو بغل کرده و مدام گریه می کنه و میگه :
چرا باید سارا اینطور باشه ؟...
مامان رو دلداری هر چی میدم آروم نمیشه آخرش منم زار زار گریه می کنم ... راستش گریه من بخاطر دیر کردن سارا نیست چون می دونم الان در حال تفریح خودشه ... گریه من به خاطر اینکه بزرگان ایران تو اتاقم منتظر من هستند و من اینجا گرفتار آشوب سارا !!...
بابا داره میره دنبال سارا که همراهش زنگ میزنه
آقای اسفندیاریه
بابا بعد از صحبت با او به مامان میگه : بچه های آقای اسفندیاری ماشین سارا رو اول جاده چالوس دیده اند که پلیس توقیف کرده
اما خود سارا نبوده ...
مامان صدای گریه اش رو مثل آژیر بالا می بره و من هم به حال زار خودم گریه می کنم !!...
بابا زنگ میزنه به میلاد و بهش میگه : گوشی رو بده به پلیس راه اونجا تا باهاش حرف بزنم
آخرش معلوم میشه سارا با سه دوستش الکل مصرف کرده بوده اند پلیس هم به خاطر سرعت زیاد و سبقت های غیر مجاز ماشین رو نگه داشتن و تازه اون موقع فهمیدن خانم خانما تو حالت طبیعی نیست .
پلیس به بابا می گه : پرونده ماشین دختر شما میره به مراجع قضایی
تلفن بابا هنوز تموم نشده که سارا از در پارکینگ وارد خونه میشه
بابا یه نگاهی به من می کنه می کنه و میگه :
دخترم برو اتاقت .
وای حتما امشب سارا ... چی میشه در حالی که چشام رو پاک می کنم می رم تو اتاقم .
هیچ خبری از بزرگان ایران نیست ساعت نزدیک یک است ...
وای من امشب کلی حرف داشتم که باید با بزرگان می زدم
جلوی تخت زانو می زنم و سرم رو می زارم لب تخت و می گریم .
سارا با دیر کردنش سرنوشت منو داغون کرد اگر بزرگان دیگه نیان من چیکار کنم ؟ چه کسی به من خواهد گفت چیکار کنم و آینده من چی میشه ...

با این افکار خودمو داغونتر می کردم ...


avatar
سهیلا بخشی

تعداد پستها : 11
امتیاز : 88356
اعتبار : 0
تاريخ التسجيل : 2011-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: رمان سپیده عشق / بخش ششم : ونوس

پست من طرف نوشین آریا في الإثنين فبراير 13, 2012 12:35 am

شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : آزادی
سایت بدو چت : اس ام اس های عارفانه زیبا
تارنگار اس ام اس : سخنان بزرگان 53
تارنگار دوستانه : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش اول
تارنگار تفرجگاه مجازی دانشجویان بهداشت محیط زاهدان ورودی 90 : جملات روز
سایت آموزش و تحصیل : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش دهم
انجمن پاتوق سرگرمی : سخن های بزرگان
تارنگار Only the beauty of life : زیبایی
سایت بمب خنده : اس ام اس فلسفی-سخن بزرگان
تارنگار وبلاگ مهدی : سخنان حکیمانه
تارنگار فقط اس ام اس و پیامک و مسیج : جدیدترین اس ام اس های فلسفی 90 (SMS FALSAFI)
پاسخ های حکیم ارد بزرگ به ایرانیان
اجتماع دانشجویان ایرانی - میکروبلاگ اسنید
جامعه مجازی فردیس : شادي کجاست ؟
جامعه مجازی یاهو 360 ایران : نکته های طلایی
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : جملات فلسفی و زیبا
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : من و ارد [حکیم ارد بزرگ ایرانی]
تارنگار جملات زیبای حکیم ارد بزرگ : جملات زیبای حکیم ارد بزرگ
جامعه مجازی زنجانی ها : امید
تارنگار کتاب سرخ Red Book : متن کامل کتاب سرخ - RED BOOK
تارنگار **محترمانه** : اختیاری
تارنگار " فرزانه ام " فـرزانه وار خواهی ماند : سخنان بزرگان
شبکه اجتماعی فیسکلاب : آرزوی دو همسر 60 ساله
شبکه اجتماعی په نه په - هر چی دلت میخواد بگو : پرش های بلند
سایت اسپيکفا : خنده
avatar
نوشین آریا

تعداد پستها : 197
امتیاز : 89352
اعتبار : 84
تاريخ التسجيل : 2011-11-06
العمر : 33
آدرس پستي : تهران

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد