التبادل الاعلاني

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : بهت راننده تاکسی

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی

http://s6.picofile.com/file/8181759176/baner4_190.jpg

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک

داستان کوتاه :پدران و مادران نادان

داستان کوتاه : بریدن درختان

داستان کوتاه : تنها مهربانی و دوستی

داستان کوتاه : سه مهره

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : عشق ابدی

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : سنگتراش ناراضی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون...

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : کی می تونم برم خونمون ؟

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت

داستان کوتاه : خیابان های شهر

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک


المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم


رمان سپیده عشق / بخش سوم : دیدار با بزرگان ایران

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رمان سپیده عشق / بخش سوم : دیدار با بزرگان ایران

پست من طرف سهیلا بخشی في الإثنين نوفمبر 07, 2011 3:56 am


سه روزه گذشته ! هنوز هیچ اتفاقی رخ نداده هر چه هست غمنامه اندوهبار زندگی منه ...
اندوهی از تنهایی ، دوری پیش رو و غم های تحمیلی خواهرم سارا ...
این چند روز باهش حرف نزده ام و قصد ندارم حالا حالاها باهاش آشتی کنم .
این روزها با این که خیلی سعی کرده ام همه چیز عادی باشه مثل همیشه اما ناخودآگاه خیالات و رویاهای مختلفی سراغم میاد . راستی اگر اتفاقی رخ بده و این هشت نفر بیایند سراغم من چه کنم ؟ وای حتما سکته می کنم !
سرم رو بین دو دستام می گیرم و با خودم می گم باید چیکار کنم ؟ من هیچ چیز خاصی از بزرگان ایران نمی دونم واقعا آدم کوچکی هستم باید اطلاعاتم رو بالاتر ببرم ، کامپیوتر رو روشن می کنم در گوگل سرچ می کنم کورش هخامنشی ، عکسهای آرامگاهش پاسارگاد ، منشور کورش ، اولین قانون حقوق بشر ...
استاد فردوسی رو سرچ می کنم اثر بزرگش شاهنامه و آرامگاهش که شبیه پاسارگاد هست . همیشه از رستم شخصیت افسانه ای شاهنامه خوشم اومده ...
نادرشاه افشار رو سرچ می کنم ، نجات دهنده ایران از چنگال یه مشت غارتگر ... وای اینجا رو ببین نوشته نادر شاه افشار تا 25 سالگی برده راهزنان ازبک بوده ...
خیام خردمند رو سرچ می کنم جالبه به دستور پادشاه ایران ملک شاه سلجوقی و حمایت وزیرش خواجه نظام الملک توسی سالنامه خورشیدی رو در مقابل قمری پدید آورده ، چه آرامگاه باشکوهی داره نوشته این بنا بر اساس طرحی از استاد هوشنگ سیحون بنا شده است ...
حکیم ارد بزرگ رو سرچ می کنم فیلسوف و حکیم برجسته ایرانی ، دارای پندنامه ایی با عنوان کتاب سرخ و نظریاتی همانند قاره کهن و کهکشان اندیشه ، وای خدای من اینجا نوشته حکیم بزرگ زنده است عجب سبیل های خاص و دوست داشتنی داره .
بزرگمهر بختگان رو سرچ می کنم ، وزیر با کفایت انوشیروان پادشاه ساسانی ، حکیم و دانشمند ، جالبه نوشته برزویه طبیب هم به احتمال زیاد خود بزرگمهر است و هم او مخترع بازی تخته نرد هم هست .
آرشیت دانا رو سرچ می کنم ، نوشته اولین فیلسوف ایرانی هست همزمان با سقراط و افلاطون ، نوشته هر دو آنها را در مباحثه شکست داده ... وای خدای من چقدر نادان بوده ام ...
بانو ورتا رو سرچ می کنم شاگرد آرشیت دانا بوده و بزرگترین فیلسوف زمان خودش و صد البته اولین فیلسوف زن تاریخ ایران ، وای اینجا نوشته بانو ورتا توسط جاسوس یونانی کشته شد آخه چرا ؟چرا ؟ یعنی اون زمان هم ، نخبه کشی بوده ، اروپایی ها فلاسفه ما رو می کشتند تا بگن تنها فلاسفه گیتی همین سقراط ، افلاطون و ارسطوی ما هستند جالبه اینجا نوشته ارسطو بعد از کشته شدن بانو ورتا اشک می ریخته و می گفته : جواهر گیتی از میان ما رفت ، اروپا الان مدعی اینه که مهد تجمع نخبگان شده ! پس چرا ؟...


صدای دلنشینی منو به خودم میاره !!!
سپیده زیبا ! دانش و اندیشه ، پایه های نیرو و توان یک سرزمین است .
وای !!!
این صدا از کجاست
وای....
اینجا چه خبره ؟
اینها کی هستند ؟
تو اتاق من !!!
همان صدا ادامه می ده : سپیده چرا غمگینی ؟
وای این خانم زیبا ...
دیونه شدم یا دارم خواب می بینم ؟
می لرزم
ساق پاهایم بی اختیار می لرزه
آن زن قد بلند سفید پوست که اندامی بسیار موزون و لباسی پر از نقش و نگار ظریف داره طرفم میاد ، دستانش رو روی شانه هایم می زاره و در گوشم میگه : سپیده زیبا نترس ما دوستان تو هستیم
تمام انرژی درونم رو جمع می کنم و بهش میگم : شما کی هستید ؟ من خوابم و یا بیدار ؟
اون زن قدمی به عقب می ره و می گه : من ورتا هستم
دست راستمو می گیره و منو چند قدمی به طرف هفت مردی می بره که به شکل نیم دایره بر روی صندلی هایی چوبی نشسته اند . نه عدد صندلی رویایی در کنار هم ، بانو ورتا بر روی اولین صندلی می شینه و من بر روی دومین صندلی ...
آن هفت مرد ساکتند و تنها نگاهم می کنند همه آنها چشمانی درشت و صورتهایی مردانه و صمیمی دارند .

به اونها می گم : سلام
همه آنها یک صدا میگن : درود بر سپیده زیبا
بانو ورتا همانطور که دستم را گرفته ، میگه : بگذار همه را به شما بشناسانم . نخستین کسی که در کنارت نشسته است :
استادم آرشیت دانا ، فیلسوف و خردمند سرزمینمان است .
آرشیت پیرمردیه با موهایی سفید و بلند ، سفیده پوست ، کمی کمرش خم شده و به عصایی زیبا تکیه داره .
آرشیت دانا با مهربونی و صدایی لرزان میگه : با دیدنت ، جوانی ورتا را به یاد آوردم
بانو ورتا خندید و گفت : براستی به این اندازه زیبا بوده ام ؟
و آرشیت دانا سرش رو به جهت تایید تکان می ده.

بانو ورتا دستش رو به طرف دومین مرد گرفت و گفت :
حتما خیام خردمند ، دانشمند و سراینده بزرگ سرزمینمان را می شناسی
با لبخند گفتم : آره ، من نیشابور رفتم اما اونجا تنها یک آرامگاه بود .
خیام خیلی جذابه ، با چشمانی درشت ، پیشانی بلند و ریش و مویی آراسته ...
خیام خردمند میگه : سپیده زیبا همه زیبایی ها در تو فرود آمده است ، امیدوارم همواره هوای دشت وجودت بهاری باشد .
با خجالت ، آروم میگم : ممنونم ، امیدوارم

نوبت به مردی رسید که خیلی درشت و تنومنده ، زره ایی آهنین بر تن داره روی صورتش جای چند زخم کهنه هست حتما نیش چاقو و یا شمشیر این شیارهای خاص رو بوجود آورده ...
بانو ورتا به او اشاره میکنه و میگه :
نادر شاه افشار ، جهانگشای بی باک سرزمینمان
چشمام برقی زد و بی اختیار گفتم : کوه نور و دریای نور
خیام خردمند میگه : اما گنج نادری کتابهایی ست که به ایران آورد .
نادرشاه همچنان ساکته ، گفتم : من از دیدنتون خیلی خوشحالم .
به دستان نادر شاه خیره شدم با این دست و پنجه می شه هر شمشیری رو شکست .
نادرشاه با صدایی پر هیبت میگه : هنگامی که آرشیت دانا ، شما را همپای ورتای زیبا می ستاید ، می توان گفت براستی باری سنگین بر دوش دارید .

چهارمین نفر را با اولین نگاه شناختم ، بله او ارد بزرگ است تنها فردی که از این جمع هشت نفره زنده است .
ارد بزرگ لباس اتو کشیده و زیبایی برتن داره ، نگاهش صمیمی و مهربونه ، چشمانی درشت و جذاب با موهایی سفید داره .
بانو ورتا می گه :
حکیم ارد بزرگ ، اندیشمند و زبان گویای ما
با خجالت و صدایی لرزان رو به حکیم بزرگ میگم : بله ، من پندها و دستورات اخلاقی شما رو بارها خونده ام .
ارد بزرگ آرام و شمرده میگه : امیدوارم ستایش آرمانهای بزرگی همچون شادی و آزادی را ، در آنها یافته باشید .
گفتم : بله و از حالا با دقت بیشتری اونها رو می خونم .
ارد بزرگ گفت : شادی ، سپیده زندگیست .
وای چه جمله زیبایی ، اگر شادی این جمله رو بشنوه حتما تابلوش می کنه می زنه تو باشگاهش ، چون هم اسم خودش هست و هم اسم به قول خودش سوگلی باشگاه ! سپیده ...

پنجمین نفر چهره اش بسیار آشناست ریش ها و موهایی که به شکلی عجیب و ظریف بافته شده و زیباست .
بانو ورتا با اشاره به او می گه :
کورش هخامنشی ، پادشاه نیک ایرانزمین
میگم : من عکس آرمگاه شما و همینطور منشور حقوق بشرتون رو دیده ام
با لبخند بهم میگه : همانند ارد بزرگ بر این باورم که شادی بسیار پر ارزش است پس غمها را به فراموشی بسپار
آرشیت دانا میگه : غم ما را گوشه نشین می کند و شادی ، شکوفا و بازیگر میدان زندگی
اینگار خجالتم کمرنگ شده با صدایی بلندتر از دفعات قبل گفتم : چشم حتما . سعی می کنم شاد باشم

بانو ورتا دستش را به طرف ششمین نفر گرفت و گفت : استاد فردوسی ، آفریننده شاهنامه
ناخودآگاه این بیت فردوسی به یادم آمد :
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
با هیجان میگم : من رستم رو خیلی دوست دارم شاهنامه بی نظیره
در نگاه مظلومانه اش میشه درد و رنجی که برای نوشتن شاهنامه کشیده رو دید . استاد فردوسی میگه : سرزمین تاریکی سپیده ایی نخواهد داشت !
گفتم : سرزمین تاریکی ؟
گفت : باختر
اینو دیگه فهمیدم باختر یعنی غرب و شرق هم که ایرانیش میشه خاور
یعنی استاد میدونه من می خوام برم غرب ، مسابقات زیباترین دختران ؟!
پس استاد هم معتقده من به اروپا نباید برم با خجالت سرمو پایین می اندازم .

ورتای مهربون با فشار دستم ، بهم دلگرمی میده و آخرین نفر رو معرفی می کنه :
بزرگمهر بختگان ، فیلسوف و دانای سرزمینمان
رنگ پوستش سفید و سرخگونه ، موها و ریش هایی سیاه که مثل مو ها و ریش های کورش هخامنشی بافته شده ، شباهت عجیبی به حکیم ارد بزرگ داره . با این فرق که موی حکیم بزرگ سفیده .
میگم : خوشبختم ، من خیلی از پندهای شما رو خوندم ، راستی برام جالب بود وقتی متوجه شدم بازی تخته نرد رو هم شما بوجود آوردین
خندید و گفت : آنهم برای شادی ست . زندگی بازی مهره هاست و ما در هنگامه آن ، نمی دانیم چه در پیش روست پس باید دمادم زمانها را با شادی هایی افزونتر زیباتر سازیم .
میگم : چشم حتما تو زندگیم این موارد را در نظر می گیرم

انگشتان بانو ورتا رو در پشت سرم حس می کنم که موهایم را نوازش می ده و میگه : ما همه به دیدار تو آمدیم تا اگر بخواهی با تو سخن بگوییم و در وجودت زنده و جاری شویم .
چشمای بانو ورتا خیلی زیبا و درشته . با مژه هایی بلند و لب های سرخ و کوچک ، بینی قلمی ، موهایی سیاه و بلند که گاهی از زیر پارچه ظریف دوزی سرخ رنگش ، خودش رو به نمایش می زاره . لباسی سرخ بر تنشه که رویش با نخ های طلایی اشکال هندسی زیبا نقش شده . در پشت لباسش نقشی بزرگ به رنگ فیروزه است که به سیمرغ شبیه است ... وجودش بوی عطر گل مریم میده ... وای کاش بانو ورتا جای خواهر من بود جای این سارای ورپریده ...

خیام خردمند سکوت اتاق رو میشکنه و میگه : بهتر است پیش از پرت شدن به گوشه کنار هزار سخن ، پی به ریشه ی اندیشه ی سپیده ببریم . آنگاه اندیشه خویش را با او در میان خواهیم گذاشت.
کورش هخامنشی از جا بلند میشه و نزدیکم می یاد و به آرامی میگه : من هم دوست دارم بدانم از کجا باید آغاز کرد .
مونده بودم چی باید بگم . راستی چه چیزی باید بگم ؟ دست و پامو گم کردم
بعد از کمی مکث میگم : من هیچ چیزی نمی دونم
کورش هخامنشی خندید و گفت : آرام باش ، چون ما هم چیز زیادی نمیدانیم ... و همه خندیدند .
گفتم راستش من می خوام برم اروپا...یعنی آلمان ... تا اونجا زندگی کنم ، قصد دارم در مسابقات ملکه زیبایی اروپا شرکت کنم تا رشد کنم ، مطمئن هستم اول میشم اینو همه می دونن .
همه هشت نفر به من خیره شده اند کسی چیزی نمی گه ... وای خدا از این سکوت ها چقدر بدم میاد . ادامه دادم : میدونین من اهل هیچ چیزی نیستم . منظورم اینه که همیشه سرم تو لاک خودمه . اهل جلف بازی و رفیق بازی هم نیستم ، یا باشگاهم و یا پیش مامانم ...
هنوز سکوت برقراره ، پرسیدم : درک می کنین چی میگم ؟
همه نگاهم می کنند ... نفس عمیقی می کشم و ادامه می دم : ببینید به نظر من در ایران جایی برای رشد نیست اینجا پر و بالم بسته شده اگه برم اروپا می تونم به آرزوهام برسم .
همه ساکتند ، ورتای مهربون آرام دستی به پشتم می کشه هنوز سکوت پا بر جاست می پرسم به نظرتون من اشتباه میکنم ؟ هرچند استاد فردوسی قبلا گفتند : امیدی به اونجا نداشته باشم اما باور کنید من از سیزده سالگی با این فکر زندگی کرده ام ، من نمی تونم به راحتی ازش بگذرم
بزرگمهر بختگان در حالی که دست به ریش بافته شده اش می کشه میگه: رشد ! در چه چیزی ؟
استاد فردوسی می گه : گشتاسب هم در جوانی به آنجا پناه برد ، اما اشتباه می کرد .
کوروش هخامنشی همینطور که پشت صندلی ها قدم میزنه میگه : وقتی دروازه بابل فرو ریخت مردان و زنان آزاد شده با اشک فریاد می زدند : ایرانیان آزاده و نجیب خوش آمدید . و بعد از کمی مکث ادامه داد : ایرانیان آزاده و نجیب هستند . نگهبانی از شرافت ایرانی مهمتر از هر پاداشی است .
آرشیت دانا عصایش را روی پایش گذاشته میگه : زیبایی ، هنر و دانش از آن ماست وقتی جوان بودم به سرزمین های بسیاری سفر کردم ، اما هیچ کجا خردمندی در بینش و توازن در اندیشه و کردار را ، همچون سرزمین مادریمان ندیدم .
نادرشاه افشار گفت : رشد در ملکه زیبایی بودن ؟
آرشیت دانا خندید و گفت : روزی یکی دیوانسالاران اشکانی با دیدن ورتای زیبا از خود بیخود شده و هر روز کسی روانه می کرد ، اما ورتا می گفت می خواهم بیاموزم آنچه را نمی دانم ! آن مرد هم از رشد ورتا می گفت در دارایی و دستگاه دیوانی ! و ورتا می گفت : تو شیفته چهره و زیبایی من شده ایی و برآنی به پای آن هر چیزی بریزی حال آنکه زیبایی برای من ارزشی نیست ...
ورتای مهربون با چشمانی شفاف به من نگاه می کرد و می خندید چیزی نمی گفت ،آخ که چقدر مهربون و دوست داشتنیه ...

بانو ورتا رو به ارد بزرگ می کنه و میگه : بزرگ در این بار سخنی نمی گویید ؟
و ارد بزرگ رو به بانو ورتا میگه : سفر برای آدمی سرشار از آموزه هاست پس بران نمی توان خرده گرفت . آرمان امروز سپیده چیزی نیست جز آنچه پیشتر به او گفته شده است کسانی همچون مادر ، پدر و دیگران ، او امروز آینده را از دریچه ایی می بیند که دیگران برایش ساخته اند . دیگران آنچه را در ظاهر او دیده اند بازگو کرده اند آیا کسی پی به زیبایی درون او برده است ؟ آیا کسی توانایی های درونی او را باز گفته است ؟ شما آنگاه که به دیوانسالار اشکانی می گویید که زیبایی را برتری نمی دانید و آن نمی تواند بهانه خوشبختی شما باشد ، زمانیست که پی به درون فربه و زیبای خود برده اید ، آیا سپیده پی به گنجینه درون خویش برده است ؟ کار ما از این پس این خواهد بود که توانایی های درون او را بیابیم و به او بازگوییم .
خیام خردمند می گه : ارد بزرگ این سخن ات را باید به سپیده می گفتید "زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی است"

احساس می کنم تحت فشار زیادی قرار گرفته ام . حرف های همه بزرگان و بخصوص ارد بزرگ که از تشویق های همیشگی بابا و مامان و دیگران از زیبایی ام می گویند کاملا درسته در حالی که با انگشتان دست راستم انگشتان دست چپم را گرفته ام میگم : حرف های همه شما درسته و ممنونم از نظرهاتون
بانو ورتا وقتی می بینه من تو خودمم و یه جورایی حالم گرفته شده میگه : می خواهی که بدانی در آغاز چرا پی آموختن اندیشه و خرد را گرفتم ؟
میگم: آره ، دوست دارم که بدونم .
ورتای مهربون با اون صدای دلنشینش میگه : من دو خواهر داشتم . یکی بزرگتر از من و دیگری کوچکتر ، اما پدرم مرا همیشه بیشتر دوست می داشت . وقتی دو خواهرم شکایت می کردند پدرم می گفت ورتا داناتر است . آن دو چندی پی آموختن گرفتند ، این شد که من هم برای آنکه بتوانم همچنان دلدار پدر بمانم ، راه آموختن بیشتر را پی گرفتم .
در این لحظه یاد سارا افتادم ، همیشه توسط او سرکوب شدم ... برای اینکه اون مغروره و از من بزرگتره ... چقدر روحیات من و بانو ورتا به هم شبیه ... اون هم داشته برای داشتن شرایط بهتر مبارزه می کرده ... حتما خواهراش مثل سارا اونو اذیت می کردن ... تازه اون ها دوتا بودن ... بیچاره بانو ورتا !...

صدای کورش هخامنشی من را به خودم میاره که می پرسه: هنوز هم در پی سفری ؟
گفتم : نه ، آقای کوروش هخامنشی
کورش هخامنشی از ته دل خندید و گفت : تو نخستین کسی هستی که به نام من "آقای" افزوده است .
خود من هم خنده ام گرفته بود
نادرشاه افشار با صدای پرطنینش میگه : کسی که ارزش خود را بداند در بیهودگی زندگی خویش را سپری نمی کند . مکثی می کنه می پرسه : سپیده زمان را چگونه پشت سر می گذاری ؟

چه می تونم بگم اینکه یا باشگاه آمادگی جسمانی پیش شادی جون هستم یا پیش مامان توی موسسه و یا پی زبان انگلیسی و آلمانی و یا اصلا مشغول جنگ همیشگی با سارا و یا فرار دائم از دست میلاد پررو ...
آخرش میگم : زمان زندگیم تا به امروز بیهوده از بین رفته ...
ورتای مهربون میگه : غمگین مباش ، هنگامی که می فهمی زمان را از دست می دهی در پی آن خواهی بود که پس از این ، از آن سود بری . این یک گام رو به پیش است .
میگم : بهترین شکل استفاده از زمان چه جوریه ؟ یعنی من چطور زمان رو پشت سر بذارم؟

آرشیت دانا میگه : آموختن و آموزش دادن
خیام خردمند میگه : درست است اما از یاد نبریم که جهان گذراست پس باید زمانی را به دل پرداخت .
استاد فردوسی میگه : خردمند ، تواناست توانایی به آدمی کامروایی و بزرگی می بخشد.
نادرشاه افشار هم میگه : زمان را اگر اسیر اندیشه خود کنیم ، سرزمینی را نجات خواهیم بخشید .
حکیم ارد بزرگ در ادامه میگه : کسی که دارای آرمان است زمان را به بیهودگی از دست نمی دهد پس باید هدفی برای خویش برگزینیم از آن پس شب و روزمان می شود آرمان .
بزرگمهر بختگان هم میگه: زمان داراییست ، باید بیندیشی دارایی را کجا و به چه ارزشی داد و ستد کنی .
کوروش هخامنشی میگوید : زمان برای جوانان آموختن است و برای پیران آموزش دادن ، نباید زمان هیچیک از این دو گروه از بین رود .
بانو ورتا هم گفت : سپیده ، زمان با ارزشتر از هر گوهریست . برای ما زنان گوهر و زر با ارزش است اما زمان با ارزش تر از هر زر و گوهریست . من هم همانند ارد بزرگ بر این باورم که باید هدفی برای خویش برگزینی . و پیگیر رسیدن به آن باشی .

راستش هیچوقت اینطوری احساس نکرده بودم که چه زمان های با ارزشی رو از دست داده ام . احساس بی تابی خاصی می کنم . راستی هدف من در زندگی چیه ؟

تا به امروز هدفم شرکت در مسابقات انتخابی ملکه زیبایی بود . حالا چه هدفی رو باید دنبال کنم ؟ کاش می شد مثل بانو ورتا یه فیلسوف بشم ، یه فیلسوف بزرگ ...


avatar
سهیلا بخشی

تعداد پستها : 11
امتیاز : 86076
اعتبار : 0
تاريخ التسجيل : 2011-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: رمان سپیده عشق / بخش سوم : دیدار با بزرگان ایران

پست من طرف نوشین آریا في الإثنين فبراير 13, 2012 12:35 am

شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : آزادی
سایت بدو چت : اس ام اس های عارفانه زیبا
تارنگار اس ام اس : سخنان بزرگان 53
تارنگار دوستانه : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش اول
تارنگار تفرجگاه مجازی دانشجویان بهداشت محیط زاهدان ورودی 90 : جملات روز
سایت آموزش و تحصیل : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش دهم
انجمن پاتوق سرگرمی : سخن های بزرگان
تارنگار Only the beauty of life : زیبایی
سایت بمب خنده : اس ام اس فلسفی-سخن بزرگان
تارنگار وبلاگ مهدی : سخنان حکیمانه
تارنگار فقط اس ام اس و پیامک و مسیج : جدیدترین اس ام اس های فلسفی 90 (SMS FALSAFI)
پاسخ های حکیم ارد بزرگ به ایرانیان
اجتماع دانشجویان ایرانی - میکروبلاگ اسنید
جامعه مجازی فردیس : شادي کجاست ؟
جامعه مجازی یاهو 360 ایران : نکته های طلایی
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : جملات فلسفی و زیبا
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : من و ارد [حکیم ارد بزرگ ایرانی]
تارنگار جملات زیبای حکیم ارد بزرگ : جملات زیبای حکیم ارد بزرگ
جامعه مجازی زنجانی ها : امید
تارنگار کتاب سرخ Red Book : متن کامل کتاب سرخ - RED BOOK
تارنگار **محترمانه** : اختیاری
تارنگار " فرزانه ام " فـرزانه وار خواهی ماند : سخنان بزرگان
شبکه اجتماعی فیسکلاب : آرزوی دو همسر 60 ساله
شبکه اجتماعی په نه په - هر چی دلت میخواد بگو : پرش های بلند
سایت اسپيکفا : خنده
avatar
نوشین آریا

تعداد پستها : 197
امتیاز : 87072
اعتبار : 84
تاريخ التسجيل : 2011-11-06
العمر : 33
آدرس پستي : تهران

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد