التبادل الاعلاني

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : بهت راننده تاکسی

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی

http://s6.picofile.com/file/8181759176/baner4_190.jpg

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک

داستان کوتاه :پدران و مادران نادان

داستان کوتاه : بریدن درختان

داستان کوتاه : تنها مهربانی و دوستی

داستان کوتاه : سه مهره

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : عشق ابدی

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : سنگتراش ناراضی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون...

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : کی می تونم برم خونمون ؟

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت

داستان کوتاه : خیابان های شهر

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک


المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم


رمان سپیده عشق / بخش دوم : مسافری از هند

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رمان سپیده عشق / بخش دوم : مسافری از هند

پست من طرف سهیلا بخشی في الإثنين نوفمبر 07, 2011 3:51 am


ساعت دوازده ظهر به موسسه می رسم . مامان داره چکهای شرکتهای خطوط هوایی که طرف قرارداد با موسسه هستند رو امضا می کنه .
آقا کامران وارد اتاق میشه ، وقتی می بینه مامان سرش به کارهای مالی گرمه با چشمک به من می فهمونه که باید دنبالش برم بیرون . پشت در به من میگه : سپیده می خوام با یه فیلسوف آشنات کنم . میگم : فیلسوف ؟
با لبخندی مغرورانه میگه : بله یه فیلسوف جهانی !
میگم : آقا کامران آخه من از فلسفه چی می دونم ؟ من هیچ فیلسوفی رو هم نمی شناسم .
آقا کامران در حالی که با اشاره از من می خواد دنبالش برم میگه :
اما این فیلسوف تو رو می شناسه !
تعجب می کنم میگم : منو ؟! حتما شما منو بهش معرفی کردین ؟!
میگه : نه ! عجله نکن ، خودت الان همه چیز رو می فهمی .


وارد راهروی اصلی موسسه میشیم ، اوه آقا کامران داره منو می بره طرف همون پیر مرد لاغر اندامی که دیروز برای یه لحظه دیدمش ، پیرمرد بر روی مبل های چرمی ، وسط سالن نشسته ...
آقا کامران معرفی می کنه : آقای راجا فیلسوف برجسته هندوستان !
آقای راجا با لبخندی گرم به فارسی میگه : دوشیزه سپیده از اینکه دعوتم را پذیرفتید از شما سپاسگذارم .
با شگفتی میگم : ممنونم ، خواهش می کنم .

راستش کمی هول کرده ام برای همین روبروی آقای راجا می نشینم تا بر اعصابم مسلط باشم .
حس می کنم آقای راجا هفتاد سالش باشه . با این سن بالا ، اما چشمان شفاف و گیرایی داره . انگشتان دستانش کشیده و رگهای متورمی دارد.
آقای راجا بعد از چند لحظه سکوت میگه : من عاشق سرزمین شما و فلاسفه ایران هستم .
میگم : ایران که فیلسوف نداره ، حالا فلاسفه اروپا و بخصوص یونان رو بگین یه حرفی ...
آقای راجا با تبسمی خاص میگه : اما ایران مادر فلسفه جهان است .
میگم : جدی !؟
آقای رجا میگه : بله من خودم شیفته اندیشه های فلاسفه ایران هستم بخصوص هشت نفر از آنها ...
دوست دارم بیشتر برام بگه ، بیشتر در مورد چیزهایی که داریم و من نمی دونم ، خیلی بده آدم مظاهر کشورش رو از زبان مردم کشورهای دیگه بشنوه .
آقای راجا مکثی می کنه و با لحنی بسیار خودمانی به من میگه : شما هنوز آن گلدان زیبا را دارید ؟
از این حرف تعجب می کنم و می گم : کدام گلدان ؟
آقای راجا میگه : گلدان برنجی قلمکاری شده اصفهان !
وای این پیر مرد چی میگه ؟ از کجا میدونه من تو اتاقم یک گلدان قدیمی زیبا دارم ؟ حتما آقا کامران بهش چیزی گفته ! آره حتما آقا کامران گفته !
نگاهی به آقا کامران می کنم . می بینم او هم هاج و واج داره منو تماشا می کنه و میگه : بخدا من نگفتم !
و از جاش بلند میشه و از ما دور میشه .
خندم گرفته به فیلسوف هندی می گم : شما چه خوب از وسایل اتاق من خبر دارید !
آقای راجا با لحنی مهربانانه میگه : آخه من آن گلدان را دهها سال پیش به شما هدیه نمودم .
دیگه طاقت نیاوردم و ترکیدم از خنده و شکسته بسته گفتم : آقای راجا من هیجده سالمه !!
پیرمرد در حالی که به لوستر بزرگ بالای سرمان خیره شده بود گفت : بله درسته و ساکت شد .
سکوت عجیبی بین ما برقراره ، راستی این گلدان از وقتی من یادم میاد تو خونه ما بوده بابا روزی که اونو به من داد گفت : دخترم مواظبش باش یادگار اجدادیمونه .
بعد از چند لحظه سکوت خواستم موضوع را عوض کنم تا پیرمرد را بیشتر بشناسم .
با حالتی متفکرانه گفتم : آقای رجا از فلاسفه ایران می گفتید .
پیرمرد که اینگار متوجه منظور من شده بود گفت : برای همین یاد گلدان افتادم .
من هاج و واج او را تماشا می کردم و منتظر بقیه حرفاش بودم او باید به من می گفت جریان رابطه او با گلدان و فلاسفه ایران چیه .
آقای راجا که اینگار از چشمان مشتاق من پی به سئوالاتم برده بود گفت : آن گلدان را برای چنین روزی به شما داده بودم .
بیشتر تعجب کردم چشمانم گرد شد گفتم : برای چنین روزی ؟
گفت : بله برای چنین روزی ، آن گلدان می تواند به شما داستانها از حکیمان و خردمندان ایران زمین بگوید .
گفتم : مگه گلدان سخنگوست ؟
با تبسم گفت : خیر ، اما می تواند سخنگو هم شود !
گفتم : من که گیج شدم
ادامه داد که : اگر ظرف سفالین داخل گلدان را بردارید . در داخل بخش برنجی گلدان چرم دوخته شده کوچکی خواهید دید که در درون آن دانه گندمیست . بعد از شکافتن چرم و خارج کردن دانه گندم آن را با قطره ایی از اشک خویش خیس نموده و سپس در همان گلدان بکارید . سه روز بعد از آن اتفاقی خاص رخ میدهد .
با شگفتی همراه با ترس گفتم : چه اتفاقی؟
و او ادامه داد : آن گلدان را از اتاق خود خارج نکنید هر شب هشت خردمند و فیلسوف ایرانی در اتاق شما ظاهر می شوند شما هر پرسشی برای سعادت و کامروایی داشته باشید آنها به شما خواهند گفت این اتفاق تا روزی که سنبله گندم کامل شود ادامه می یابد .

تو دلم میگم : این هم یه داستان سرکاری مثل داستان لوبیای سحر آمیز ! ... حتما این پیرمرد هم مثل همه اون آقایونی که بدنبال رابطه با من هستند خواسته با این داستان سرایی با من ارتباط برقرار کنه .
پیرمرد سرش را پایین میاره و میگه : شک نداشته باش
از جاش بلند میشه و از جیبش کارت ویزیت خودشو در میاره و میگه : سه عدد از دانه های سنبله گندم را بعد از رسیدن به این آدرس بفرستید .
با نیش خندی شیطنت آمیز میگم : شما موضوع رو جدی گرفتین
میگه : این خنده ها رو سالها پیش هم همینطور شاهد بودم و میره
میگم : ناراحت شدین ؟
برمی گرده و با تبسم میگه : حیفه بانوی شایسته ایی همانند شماست که از بزرگان و فلاسفه کشور خویش بی خبر باشد ، می دانم بزودی شرایط عوض خواهد شد و شما نه تنها زیباترین بانو ، بلکه خردمندترین ملکه زیبایی نیز خواهید بود .
و از من دور میشه ... وای او از کجا می دونست من میخوام ملکه زیبایی بشم .


صدای مامان که میگه : دخترم بریم نهار ، منو به خودم میاره . در حالی که تمام فکرم به حرفهایی است که اون پیرمرد گفته بود به سمت مامان می رم .
بعد از نهار دوباره بر می گردیم موسسه .
آقا کامران جلو میاد و نزدیک گوشم می گه : عاشق هندیت این کاغذ را داد و رفت . تو کاغذ نوشته بود . "برای سفر شتاب نکن ."
عجیبه ! از کجا می دونست من می خوام برم اروپا ! به آقا کامران میگم : شما به ایشون گفتین من دارم می رم آلمان ؟
آقا کامران میگه : من عادت ندارم مسائل شخصی آدمها رو به دیگران بگم . و بعد با نیش خندی شیطنت آمیز گفت : چیه تو کاغذ ازت خواستگاری کرده و زد زیر خنده !
با عصبانیت گفتم : آقا کامران !
آقا کامران هم در حالی که سعی می کرد لبخندش رو از روی لبهاش پاک کنه گفت : غصه نخور آقای رجا الان عازم فرودگاست و دیگه نمی بینیش ...

ساعت چهار بعد از ظهر با مامان خونه رسیدیم تو پارکینگ ماشینی نیست و این به معنای اینه که بابا و سارا هنوز نیامده اند .
می رم اتاقم و لباسهام رو عوض می کنم چشمم به گلدان برنجی می افته به طرفش می رم
در حال نگاه کردنش هستم که صدای مامان میاد میگه : سپیده من میرم بخوابم با من کاری نداری ؟
میگم : نه مامان راحت باشین .
چشم از گلدان بر نمی دارم یعنی داخل این گلدان همون چیزی است که آقای راجا می گفت ؟
یعنی چطور ممکنه ؟
حتما سر کارم !
آره حتما الکیه !
اما اینها دلیل نمیشه داخلش رو نگاه نکنم ! باید ببینم و دست میبرم داخل گلدان و بخش سفالی اون رو بیرون می آورم . سرم را جلو می برم و داخل بخش برنجی گلدان را تماشا می کنم .
وای این چیه ؟ می خوام جیغ بزنم یه کیف چرمی خیلی کوچیک که هیچ دری نداره !
از هیجان کم مونده غش کنم ! میشه حس کرد که در داخل چرم یه دانه گندم هست با تیغ چرم رو میشکافم و گندم رو خارج می کنم روی سطح گندم رگهای بسیار ریزی مثل موی رگ دیده میشه باید با میکروسکوپ گندم رو وارسی کنم می رم سراغ کمد وسایل تحصیلیم میکروسکوپ کوچک رو از ته کمد بیرون میارم اینو پدرم برای سال دوم راهنماییم خریده بود .


وای ! روی سطح گندم یه سری اسم نوشته شده . اولین اسمی که می بینم "نادرشاه افشار" است خوب نادرشاه که فیلسوف نبوده پادشاه بوده ... جالبه !
اسامی بعدی که دیده میشه به ترتیب عبارتند از "بانو ورتا" ، "استاد فردوسی" ، "حکیم اُرُد بزرگ" ، "خیام خردمند" ، "آرشیت دانا" ، " کورش هخامنشی" و آخرین اسم "بزرگمهر بختگان" .
کاغذی بر می دارم و اسامی رو بر روی آن می نویسم تا جایی که من می دونم بغیر از حکیم ارد بزرگ و بزرگمهر بختگان بقیه فیلسوف نیستند و یا من اونها رو نمی شناسم و یا این که این بخش از شخصیت آنها تا به امروز بازگو نشده .
آخه نادرشاه و کورش کجاشون فیلسوف بوده ؟ حالا روی خیام و فردوسی میشه کمی مکث کرد ! آرشیت و ورتا رو هم که نمی شناسم .
بانو ورتا ! جالبه اسم یک زن فیلسوف در ایران ، اینکه اصلا برام قابل فهم نیست . گویا باید تحقیق کنم .
غرق این افکارم که صدای گوشی همراهم بلند می شود سارا زنگ زده از من میخواد مامان و بابا رو بپیچونم و نزارم نگران سارا باشند چون دیر میاد خونه ! بهش میگم سارا خانوم مواظب ماشینم باش و به گند نکشش که صدای بوق ممتد میاد و گوشی قطع میشه . وای خدای من نکنه تصادف کرده باشه !! بهش زنگ می زنم بوق می زنه بوق بوق ...
تو رو خدا جواب بده جواب بده سارا سارا ...
صدای قهقه مریم تو گوشی می پیچه که میگه : سپیده جون ، سارا پشت رله چیکار داری ؟ من هم بدون این که چیزی بگم گوشی رو قطع می کنم . واقعا که !
همیشه سارا برام نگرانی درست میکنه
شاید من زیاد حساس شده ام
آره حساس شده ام
شاید به خاطر اینکه حس می کنم آخرین روزهایی هست که پیش خانواده ام هستم
و یا حرفهای این پیر مرد هندی
آه آره این پیر مرد
چشمم دوباره می افته به گندم
اونو می زارم لای دستمال کاغذی ، حالا من اشک از کجا گیر بیارم ، گندمو می زارمش کنار مانیتور کامپیوترم .
صدای در پارکینگ میاد . بابا برگشته خونه حالا باید به بابا و مامان در مورد سارا چی بگم ؟


ساعت 9 شب شده ، اما هنوز خبری از سارا نیست ، مامان دلشوره گرفته و مدام به بابا میگه باید جلوی سارا رو بگیره و از آزادی بیش از حد سارا می ناله
به مامان میگم : ماشین خراب شده و نگران نباش
مامان هم میگه : ماشین خراب شده چرا پس همراهش رو جواب نمیده نکنه گوشیش هم خراب شده ؟!
زنگ میزنم به سارا باز مریم پشت خطه ! صدای آهنگ و دست زدن میاد میگه : سارا میاد خونه نگران نباش و قطع می کنه .


ساعت ده و نیمه ، شام آماده شده سارا هم چند دقیقه ایی هست که خونه رسیده بابا و مامان عصبانی هستند . احتمالا اگر سارا حرفی بزنه هر دوی آنها از عصبانیت منفجر میشن و دمار از روزگار سارا در میارن . سر میز شام همه ساکت اند همراهم زنگ میزنه آقای پناهی (وکیلم از برلین) پشت خطه میگه : سفارت رفتین ؟
میگم : آره
میگه : برای تابعیت شما همه چیز ردیف شده و به احتمال زیاد با تابعیت آلمانی در مسابقات سال آینده شرکت می کنید .
سراغ سارا رو میگیره !
میگم : خوب هستند
میگه : باهاش صحبت کن تا بیاد آلمان
میگم : ساراجون مشغول هستند و بای میگم
سارا هم که اینگار سوژه خوبی برای فرار از دیر کردن خودش پیدا کرده فورا رو به بابا و مامان می کنه و میگه : این جناب پناهی دو تا بچه داره اما من وقتی برلین بودم مدام مزاحمم می شد به این آدم نمیشه اعتماد کرد و سپیده خانوم ، وکیلت یه آدم هرزه و مردم آزاره !
بابا میگه : اما سارا این آقای وکیل دارن کارهای قانونی سفر سپیده رو فراهم میارن .
سارا می خنده و میگه : این آقا داره تلاش میکنه به سپیده برسه و با نیش خند ادامه میده : حتی رسیدن به من !
مامان میگه : چیزی که زیاده وکیل
میگم : مامان ! این آقا کلی برای من تحقیق کرده برنامه مسابقات رو کاملا میدونه آخه من چطور یک وکیل تازه رو به این چیزها آشنا کنم و از کجا معلوم بتونه مثل آقای پناهی منو راهنمایی کنه .
سارا میگه : دختر جون پناهی رو آدمها حساب و کتاب میکنه !
و پس از کمی مکث ادامه میده : فکر کردی الکی این همه بهت زنگ میزنه ؟
بابام رو به سارا می کنه و میگه : دیگه بسه خودم مواظب سپیده هستم .
تو دلم هزار تا فحش و ناسزا نثار سارا می کنم دختره بیشعور ... شام تموم شد.


نازنین جون ، خدمتکار خونه ظرفها رو شروع به جمع کردن میکنه سارا پا میشه تا بره اتاقش ، بابا بهش میگه : بشین و به من میگه : سپیده جان تو می تونی بری اتاقت !
سارا که فهمیده تا چند دقیقه دیگه حسابی لای منگنه بابا و مامان قرار میگیره با پر رویی تمام میگه : آخه چرا به من گیر دادید ؟ سپیده سه سال از من کوچکتره داره میره اروپا ، اونم تک و تنها ... توی عمق هر کثافت کاری ! بعد همش به من میگین سارا کجایی ؟ سارا چه می کنی ؟ سارا بشین ! سارا پاشو!
می خوام سر سارا داد بزنم و بهش بگم : دختره بی ادب من مثل تو نیستم ...
بابا که می بینه من به سارا خیره شده ام میگه : عزیزم تو برو اتاقت و من گوشی همراهم رو از روی میز بر می دارم و می رم اتاقم
نازنین جون قبل از اینکه در رو ببندم از لای در بهم میگه ناراحت نباش عزیزم همه چیز درست میشه



ازش تشکر می کنم و در رو می بینم و مثل یه آدم زخمی که تمام وجودش کوفته شده می افتم روی تخت .
آخه چرا باید سارا این قدر بد باشه ؟ مگه من باهاش چیکار کردم ؟ من که بهش بدی نکردم ! هم ماشینم رو برداشته هم برام حرف در میاره هم از وکیلم بد میگه و... خدایا تا کی باید زورگویی های اونو تحمل کنم ؟ سه سال از من بزرگتره اما از وقتی که یادم میاد هیچوقت با من خوب نبوده هیچوقت هیچوقت ... آه ...
چشام خیس اشک میشه اینگار ته اقیانوسی از تلخی غوطه ورم ...
عضلالت گردنم تیر میکشه ، گلویم فشرده میشه ...آه تا به کی ؟
دستمال کاغذی رو برمیدارم اما چشمم یه لحظه می افته به مانیتور و دستمال کاغذی حامل گندم ...بلند میشم و دستمال رو میزارم رو گونه هام .
صدای بابا میاد که میگه : سارا باید خودتو عوض کنی و فریاد سارا که میگه : شما هیچوقت منو دوست نداشتین از وقتی سپیده بدنیا اومده همش دنبال اون هستید اونو دوست دارین شما بین من اون فرق میزارین ...
خدایا این سارا چرا این قدر ظالمه ؟ های های گریه های منو نمیبینه ...
آخه تا به کی ؟...
نازنین در می زنه و وارد اتاقم میشه ، شربت آلبالوی آخر شبم رو آورده ، میزاره لب میز و میاد منو بغل می کنه و میگه عزیزم این رسم روزگاره ...ناراحت نباش ، ناراحت نباش...
نازنین که بیرون رفت ، میرم جلوی گلدان برنجی ! و گندم خیس رو در کنار شاخه های گل یخ در خاک آن فرو می کنم .
راستی این چکاریه که من می کنم ؟
یعنی منتظرم؟
یعنی حرفهای اون پیرمرد رو باور کردم ؟
یعنی یه اتفاق بزرگ در راهه ؟
نمی دونم نمی دونم...
با چشمان خیس خوابم می بره ...




avatar
سهیلا بخشی

تعداد پستها : 11
امتیاز : 86076
اعتبار : 0
تاريخ التسجيل : 2011-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: رمان سپیده عشق / بخش دوم : مسافری از هند

پست من طرف نوشین آریا في الإثنين فبراير 13, 2012 12:35 am

شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : آزادی
سایت بدو چت : اس ام اس های عارفانه زیبا
تارنگار اس ام اس : سخنان بزرگان 53
تارنگار دوستانه : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش اول
تارنگار تفرجگاه مجازی دانشجویان بهداشت محیط زاهدان ورودی 90 : جملات روز
سایت آموزش و تحصیل : سخنان بزرگان ، جملات حکیمانه و پند های زیبا - بخش دهم
انجمن پاتوق سرگرمی : سخن های بزرگان
تارنگار Only the beauty of life : زیبایی
سایت بمب خنده : اس ام اس فلسفی-سخن بزرگان
تارنگار وبلاگ مهدی : سخنان حکیمانه
تارنگار فقط اس ام اس و پیامک و مسیج : جدیدترین اس ام اس های فلسفی 90 (SMS FALSAFI)
پاسخ های حکیم ارد بزرگ به ایرانیان
اجتماع دانشجویان ایرانی - میکروبلاگ اسنید
جامعه مجازی فردیس : شادي کجاست ؟
جامعه مجازی یاهو 360 ایران : نکته های طلایی
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : جملات فلسفی و زیبا
شبکه اجتماعی توپ تويتر.كام : من و ارد [حکیم ارد بزرگ ایرانی]
تارنگار جملات زیبای حکیم ارد بزرگ : جملات زیبای حکیم ارد بزرگ
جامعه مجازی زنجانی ها : امید
تارنگار کتاب سرخ Red Book : متن کامل کتاب سرخ - RED BOOK
تارنگار **محترمانه** : اختیاری
تارنگار " فرزانه ام " فـرزانه وار خواهی ماند : سخنان بزرگان
شبکه اجتماعی فیسکلاب : آرزوی دو همسر 60 ساله
شبکه اجتماعی په نه په - هر چی دلت میخواد بگو : پرش های بلند
سایت اسپيکفا : خنده
avatar
نوشین آریا

تعداد پستها : 197
امتیاز : 87072
اعتبار : 84
تاريخ التسجيل : 2011-11-06
العمر : 33
آدرس پستي : تهران

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد